احمد بن محمد ميبدى

474

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

دور باش از صحبت خودپرور عادت‌پرست * بوسه بر خاك كف پاى ز خود بيزار زن 21 - وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ . آيه . عزيز مصر چون يوسف را بخريد ، زن خود زليخا را گفت : اين غلام را بزرگ دار و او را گرامى شناس كه ما را به كار آيد و فرزندى را بشايد . زليخا گفت : ما بايد به شكرانهء اين نعمت اهل شهر را دعوت كنيم و درويشان و يتيمان و بيوه‌زنان را بنوازيم و خاصّگيان را خلعت دهيم . پس از آن همه كارها و تشريفها ، خانهء جداگانه براى يوسف بياراستند و فرشهاى گران‌مايه افكندند ، يوسف در آن خانه بسان زاهدان و متعبّدان به روزه و نماز مشغول شد و گريستن پيشه كرد و غم خوردن عادت گرفت و خويشتن را تشريف نداد و فريفته نگشت و در فراق يعقوب غريب‌وار ، سوكوار روز به سر مىبرد . تا روزى كه بر در سراى نشسته بود غمگين و اندوهگين ، مردى را ديد بر شترى نشسته و صحف ابراهيم همىخواند ، يوسف چون آواز عبرانى شنيد از جاى برجست و آن مرد را به خود خواند و از وى پرسيد كه از كجائى و كجا مىروى ؟ مرد گفت : از كنعانم و اينجا به بازرگانى آمده‌ام ، چون يوسف مرد كنعانى ديد و آواز عبرانى شنيد بسيار گريست و اندوه فراق پدر بر او تازه گشت . بادى كه ز كوى عشق تو برخيزد * از خاك جفا صورت مهر انگيزد آبى كه ز چشم من فراقت ريزد * هر ساعتم آتشى به سر برريزد پرسيد : اى كنعانى ، از كنعان كى بيرون شده‌اى و از پيغمبر شما چه خبر دارى ؟ كنعانى گفت : من تا از كنعان آمده‌ام يك ماه بگذشته و حديث پيغمبر مپرس كه هركه خبر وى پرسد و احوال او بشنود غمگين شود ! چون او را پسرى بود كه او را بسيار دوست داشتى و مىگويند گرگ او را بخورد ! اكنون سوگوارى و غم‌خوارى كه بر خود نهاده از طاقت كوه‌هاى بلند بيرون است تا چه رسد به آدمى ! تنها خورد اين دل غم و تنها كشدا * گردون نكشد آنچه دل ما كشدا يوسف گفت : از بهر خداى برگو كه آن پير چه مىكند ، حالش چون است ؟ و كجا نشيند ؟ گفت : از خلق نفرت گرفته و از خويش و پيوند بازبريده و صومعه‌اى ساخته و آن را خانهء غم نام نهاده ، پيوسته آنجا نماز كند و جز گريستن و زارى كارى ندارد ! و چندان گريسته كه همه مژگان او ريخته و به گاه سحر از صومعه بيرون آيد و زارزار بنالد چنان كه اهل كنعان همه بگريند ، او همىگويد : كجا است آن گوهر صدف دريائى ، كجا است آن نگين حلقهء زيبائى ؟ ماها ، به كدام آسمانت جويم * سروا ، به كدام بوستانت جويم يوسف چون اين سخن بشنيد چندان بگريست كه بىتاب شد ، بيفتاد و از هوش برفت ، مرد كنعانى چون اين حال بديد بترسيد بر شتر بنشست و برفت . يوسف كه به هوش بازآمد ، مرد رفته بود ، دردش بر درد زيادت شد و اندوه فزود كه پيغامى به پدر نداد تا اين پير پردرد را دلجوئى و تسلّى باشد . آرى ، اين درد بر درد چرا ؟ و حسرت بر حسرت از كجا ؟ آرى ، تا عاشق دل خسته بداند كه آن بلا قضا است ! هرچند نه بر وفق اختيار و رضا است ! سوخته را باز سوختن كى رواست ؟ آرى ، همچنان‌كه آتش ، خرقه‌اى سوخته خواهد تا بيفروزد ، درد فراق هم ، دل سوخته‌اى خواهد تا با وى در سازد ! هر درد كه زين دلم قدم برگيرد * دردى دگرش بجاى در برگيرد زان ، با هر درد صحبت از سر گيرد * كآتش چو رسد به سوخته از سر گيرد آن مرد رفت تا به كنعان رسيد ، نيم‌شب به در صومعهء يعقوب رفت گفت : درود بر تو باد اى پيغمبر خداى ، خبرى دارم مىخواهم بگويم ، از درون صومعه آوازى حزين آمد تا وقت سحرگاه من بيرون آيم و اكنون كه در خدمت و طاعت